تبلیغات
مركز خرم بیدشناسی - قضیه انار وامام زمان
مركز خرم بیدشناسی
به بام استان فارس ،سرزمینی از جنس مهر و ماه خوش آمدید.اینجا مهد چشمهای بارانی ،دستهای آفتابی و دلهای نورانی است.

در ناحیه بحرین(در اواخر حکومت سلسله شاهان صفوی در ایران) حاکمی از اهل سنت و به شدت متعصب، حکومت می‌کرد. این حاکم، وزیری داشت که در کینه توزی و دشمنی اهلبیت(ع) و مخالفت با شیعیان زبانزد بود و از هیچ کاری برای نابودی شیعیان دریغ نمی‌ورزید. این دو نفر همواره موجب مزاحمت و آزار و شکنجه مردم بحرین شده و آنان را که به ولاء و دوستی اهل بیت(ع) مشهور بودند، با عوامل مختلف تحت شکنجه و آزار قرار می‌دادند. این روش ادامه داشت و لحظه به لحظه شدیدتر می‌شد، تا آنکه وزیر، نقشه‌ای بسیار مرموز و خائنانه مطرح کرد و به خیال خام خود خواست در وقت خود آن نقشه را پیاده کند و بر

 ضد مردم شیعه بحرین عملی سازد و به طور کلی آنان را نابود کند.



وزیر که نقشه خود را با موفقیت کامل به مرحله ‌نتیجه گیری رسانده بود، با کمال خرسندی در حالی که در دستش اناری بود نزد امیر آمد و گفت: این انار را بگیرید و ببینید که حتی به وسیله این انار، درخت انار شهادت داده که پس از پیامبر اکرم(صل الله علیه و اله) جانشین او ابوبکر، بعد عمر، بعد عثمان و در مرحله چهارم علی(ع) است. امیر خیلی دقیق انار را وارسی کرد، دید دور تا دور آن، این کلمات نقش بسته است: «لا اله الاالله، محمّد رسول الله، ابوبکر و عمر و عثمان و علی خلفاء رسول الله(ص)».


ملاحظه کرد که به قلم خلقت و طبیعت این کلمات نگاشته شده و به هیچ وجه ممکن نیست که ساختگی باشد.


رو به وزیر کرد و با لحن جدی گفت: این مطلب از دلیلهای روشن و واضحی است که ما را به بطلان مذهب رافضی(شیعه) راهنمایی می‌کند.


وزیر گفت: آری! همانگونه است که شما فرمودید، ولی افسوس که این طایفه(شیعه) بر اثر تعصب زیاد به مذهب خود، به آسانی زیر بار این دلیل واضح نمی‌روند. به نظر من بهتر این است که آنان را حاضر کنید و در یک مجلس باشکوهی در ملأ عام این انار را به ایشان نشان دهید، اگر بدین وسیله به حقانیت مذهب تسنن پی بردند و به آن گرایش پیدا کردند که چه بهتر! و معلوم است که در این صورت شما به ثواب و پاداش خوب و بسیار رسیده‌ای و اگر امتناع ورزیدند و با مشاهده این برهان قاطع، باز از گمراهی خود دست برنداشتند، آنان را به انتخاب یکی از سه کار چیز مجبور کنید:


1-یا برای این دلیل روشن و واضح، پاسخ قانع کننده‌ای ارائه کنند.


2- یا بسان یهود ونصارا به ما «جزیه» بدهند و در برابر ما ذلیل و خوار باشند.


3- یا آنکه مردان آنان را به قتل برسانیم و زنان و فرزندانشان را اسیر کنیم و اموالشان را به غارت ببریم.


حاکم که با دقت، گفتار وزیر را گوش می‌داد، گفت: پیشنهاد خوبی کردی و باید چنین کرد.


حاکم دستور داد علماء و سادات و نیکان مردم بحرین در مجلس باشکوهی به گرد هم آیند، سپس آن انار را به آنان نشان داد و از آنها خواست پاسخ این دلیل را بیاورید و یا جزیه داده و با ذلت و خواری زندگی کنید و یا آماده قتل و غارت باشید!


شیعیان بحرین که در ظاهر دلیل قانع کننده ای بر بطلان دلیل انار نداشتند و خود را در فشار و بن بست سختی می‌دیدند، با خواهش و تمنّا سه روز مهلت خواستند. امیر نیز سه روز به آنها مهلت داد تا شیعیان پاسخ آن دلیل را بیاورند وگرنه خود را برای اطاعت اوامر امیر حاضر نمایند. به این ترتیب، تا اینجا ترفند و نقشه وزیر در مسیر خود قرار گرفته و به مرحله اجرا و نتیجه گیری، نزدیک می‌شد.


شیعیان و تربیت شدگان مذهب جعفری به خوبی فرموده رئیس مذهب خود امام صادق(علیه السلام) را درک کرده بودند که «لا ظهیر کالمشاورة؛ هیچ یاری چون مشورت و از فکر همدیگر استمداد جستن نیست .....»، لذا همگی شیعیان در یک مجلس گرد هم آمدند و در این باره به فکر راه حل افتادند و هر کس چیزی گفت. تا سرانجام گروهی گفتند: این مطلب، راه حلی جز توسل به امام عصر(عجل الله تعالی فرجه) که در پشت پرده غیبت است و چون خورشیدی در پشت ابرهاست و به ما روشنی و نشاط بخشیده، ندارد، باید از ایشان دادخواهی و استمداد کرد تا به داد ما برسد.


در میان تمام جمعیت، ده نفر از زاهدان و شایستگان را انتخاب کردند و در میان آن ده نفر، سه نفر را که از نظر تقوا و عمل نیک، لیاقت ملاقات با امام زمان(علیه السلام) را داشتند برگزیدند تا هر یک شبی را در این سه شب به بیابان برود و مشغول عبادت و تضرع و زاری شده به امام عصر(علیه السلام) توسل جوید و از آن جناب تمنّا کند، بلکه عنایت خاصّه آن بزرگوار بتواند در حل این مشکل به آنها کمک کند.


به این ترتیب، در شب اول یکی از آن سه نفر به بیابان رفت و مشغول تضرع و زاری شد، ولی آن شب صبح شد و او نتیجه نگرفت. شب دوم، یکی دیگر از آن سه نفر به بیابان رفت، اما این شب هم بسان شب اول بی نتیجه به پایان رسید. در شب سوم که آخرین مهلت بود،‌ شیعیان در اضطراب و نگرانی و جوش و خروش بودند. امشب نوبت «محمد بن عیسی» بود. جمعیت شیعه از زن و مرد، پیر و جوان، اشک ریزان به بدرقه او آمدند.


هنگام غروب،‌ محمد بن عیسی با سر و پای برهنه، به بیابان رفت و تضرع و زاری را به آخرین درجه رسانید و با حالتی خاص به امام زمان(علیه السلام) استغاثه کرد. با تضرع و زاری توأم با اخلاص کامل، عرض می‌کرد: ای ولی عصر(عجل الله تعالی فرجه) به فریاد ما شیعیان برس! .....


زمان دقیقه به دقیقه می گذشت، لحظات آخر شب فرا رسید و توسل محمد بن عیسی به درجه نهایی رسیده بود. هنگام سحر ناگاه شنید در بیابان شخصی به او گفت: «ای محمد بن عیسی! این چه حالتی است که تو پیدا کرده‌ای؟ چرا اینقدر نگرانی؟ برای چه در این شب تاریک به این بیابان خلوت آمده ای؟»


محمد بن عیسی که در حال خود بود گفت: ای مرد! با من کار نداشته باش، مرا به حال خود رها کن. من برای امر بزرگی به اینجا آمده‌ام و آن را جز برای امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) اظهار نمی‌کنم.


هنوز گفتار محمد بن عیسی تمام نشده بود که از جانب همان مرد شنید که:


«یا محمد بن عیسی، أنا صاحب الامر»؛ ای محمد بن عیسی، من همانم که او را طلب می‌کنی، حاجت خود را بگو تا برآورم. محمد بن عیسی گفت: اگر تو امام زمان من هستی، حاجت مرا می دانی،‌ نیازی به اظهار آن نیست.


امام(علیه السلام) فرمود:‌ آری تو به اینجا آمده‌ای تا پاسخ قضیه انار را از من بگیری و شیعیان را از این مهلکه نجات دهی.


محمد بن عیسی می‌گوید: تا درک کردم که حضرت ولی عصر(عجل الله تعالی فرجه) است به سوی او شتافتم، بر زانویش سر نهادم، دست بر دامن پر مهرش زدم و عرض کردم ای سرور ما تو پناه ما هستی، به داد ما برس، ای دادرس بی پناهان.


حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه) رو به او کرد و فرمود: محمد بن عیسی؛ نگران نباش، گوش کن که چه می‌گویم؛ وزیر در خانه‌اش درخت اناری دارد. آن درخت چون به ثمر رسید، او قالبی را با گل به شکل اناری درست کرد و آن قالب را که تو خالی بود دو نصف کرد و در دیوار داخل آن دو نصف قالب، همان کلمات را به صورت برجسته نوشت، آنگاه آن دو نصف قالب را روی یکی از انارهای کوچک درخت گذارد و آنها را محکم بست. آن انار در میان آن دو نصف قالب قرار گرفت. رفته رفته توأم با رشد انار، آن کلمات، بر پوست انار به طور طبیعی نقش بست.


فردا که روز موعود است، هنگامی که نزد امیر رفتید به او بگو من جواب دلیل انار را دارم، ولی این جواب را جز در خانه وزیر اظهار نمی‌کنم، امیر خواه ناخواه می‌پذیرد. چون به خانه وزیر رفتید، در طرف دست راست خانه وزیر، بالا خانه‌ای هست، بگو جواب را نمی‌گویم، مگر در این بالاخانه، در این هنگام، وزیر خود را در بن بست می‌بیند و اصرار می کند که به بالاخانه نروید، تو هم اصرار تمام کن که باید به آنجا برویم. قبل از آنکه وزیر به بالاخانه برود، تو به آنجا برو، وقتی داخل بالاخانه شدید، در آنجا طاقچه‌ای است، و در آن طاقچه، کیسه سفیدی است، آن کیسه را بردار و در میان آن، قالب نامبرده را که از گل ساخته شده و با آن نقشه خائنانه وزیر طراحی شده، بیرون بیاور، نزد امیر بگذار و به او بگو که این انار به وسیله این قالب به این صورت در آمده است. در نتیجه، امیر از حیله و خیانت وزیر مطلع شده و حقانیت شما و بطلان عقاید آنان آشکار می‌شود.


ای محمد بن عیسی! به فرماندار بگو که ما برای تصدیق گفتار خود علامت دیگری نیز داریم و آن اینکه داخل انار از خاکستر و دود پر است و اصلا دانه نبسته و اگر قبول نداری این انار را بشکن. در این هنگام وزیر انار را برداشته و می‌شکند خاکستر و دود آن بیرون آمده و ریش و صورت وزیر را فرا می گیرد(این هم علاوه بر روسیاهی معنوی و ظاهری او).


برخی گفته‌اند محمد بن عیسی از حضرت(ع) پرسید: چرا همان شب اول جواب ندادید؟ امام(ع) فرمود: خود شما سه شب مهلت خواستید، اگر یک شب مهلت می‌گرفتید ما همان شب اول جواب می‌دادیم.


محمد بن عیسی بسیار خوشحال شد و به دست و پای امام(ع) افتاد و تشکر کرد و در حالت گریه از فراق یار، به سوی رفقای خود مراجعه کرد. هنگام صبح مردم بحرین در مجلس امیر بحرین حاضر شدند. وقت پاسخگویی شیعه از دلیل انار اعلام شد. محمد بن عیسی آنچه را امام عصر(علیه السلام) به او دستور داده بود، یکی پس از دیگری انجام داد تا آخرین مرحله که در نزد امیر، وزیر انار را شکست و خاکستر و دود میان انار، به صورت وزیر پاشید.


حاکم که سخت مجذوب و تحت تأثیر قرار گرفته بود، گفت: ای محمد بن عیسی! این پاسخ را چه کسی به تو یاد داد؟ «محمد بن عیسی گفت: امام و حجت زمان(عجل الله تعالی فرجه) به من آموخت». امیر گفت: امام زمان کیست؟ محمد بن عیسی گفت: امام زمان(علیه السلام) ما از جانب خداوند، حجت روی زمین است و دوازدهمین امام ما می‌باشد. آنگاه اسامی همه ائمه(علیهم السلام) را یکی پس از دیگری شمرد تا به صاحب الامر(عجل الله تعالی فرجه) رسید.


حاکم با اینکه در عقیده باطل خود استقامت می‌ورزید و سرسختانه با شیعیان مبارزه می کرد، حتی حاضر بود به ائمه(ع) ناسزا بگوید، اما وقتی در مقابل این حقیقت روشن و حادثه‌ای عجیب قرار گرفته و خود را در مقابل قدرتی عظیم می‌دید، عجز سراسر او را فرا گرفت، ناگزیر سر فرود آورد و ورق قلبش برگشت، سخن قلب به وسیله زبانش اظهار شد:


«اشهد أن لا اله الا الله وحده لا شریک له و أنّ محمداً عبده و رسوله و أنّ علی ابن ابی طالب أمیرالمؤمنین خلیفته بلافصل»؛ گواهی به یگانگی خداوند می‌دهم، گواهی می‌دهم که محمد(صلی الله علیه و اله) بنده و رسول خداست و جانشین بلافصل بعد از او؛ امیرالمؤمنین علی ابن ابیطالب(علیه السلام) می باشد.


سپس ائمه بعد از امام علی(علیه السلام) را یکی پس از دیگری تا امام زمان(علیه السلام) اسم برد واعتراف به امامت آنها کرد.


آنگاه دستور داد تا آن وزیر خائن و دسیسه‌گر را اعدام کنند تا همواره خاطره بطلان باطل و احقاق حق تجلّی کند، سپس از اهل بحرین عذرخواهی کرد و به آنان احسان نمود.


این داستان هم اکنون میان مردم بحرین مشهور است و قبر محمد بن عیسی در بحرین، همواره مزار و مورد احترام اهالی آنجاست.

آرشیو مطالب
دیگر مطالب
پیوند های روزانه
امکانات سایت
blogskin

تبلیغات متنی

تبلیغات متنی